قهرمان ميرزا عين السلطنه
649
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شب خانهء فخر الملك مهمان بودم حضرت و الا و آقاى عماد السلطنه ، تولوى خان بودند . روز شنبهء آينده مىروند . آقاى عماد السلطنه عريضه و پيغام زياد داده بودند ، هنوز كه اثرى نكرده . خداوند مگر خودش سبب شود به رفتن اين سفر موفق شوم . من كه از بس تلاش كردم مردم . به فخر الملك هم خيلى التماس كردم حرفى بزند ، بلكه نفس مرشد اثرى كند . شب خانهء محمد حسن ميرزا استراحت شد . پنجشنبه 16 جمادى الاولى - صبح را خانهء حضرت و الا رفتم . فخر الملك كه كارى نكرده بود . ما فوق تصور به هر شكل بايد كوشش كرد تا چه نتيجه بخشد . در اتفاق بسته نيست . دروازهء دوشانتپه « مانور » خبر كرده بودند . با تولوى خان سوار شده خانهء محمد حسن ميرزا رفتيم . آبگوشت خوبى تهيه كرده بود صرف شد . ساعت شش به غروب مانده سوار شده رفتيم . دربارهء كامران ميرزا خدمت آقا « 1 » رفتيم . از بس التفات دارند و مرحمت مىفرمايند سال به سال راضى نمىشويم شرفياب شويم . اميدوار هستيم كه همينطور به سر خود و اولادشان بيايد . تخمى كه كاشتهاند به زودى درو كنند . « 2 » اين افعال و قواعد بيمعنى باقى خواهد ماند و هركس بجاى ايشان و بر اين مسند تكيه كند از روى گرده و رويهء ايشان عمل خواهد كرد و به سر خودشان همين قسمها خواهد آورد . در حقيقت هرچه به ما بكنند به خودشان كردهاند . دنبالهء دنيا دراز است و هيچ كس از آينده خبر ندارد . اگر از اول رياست و اقتدارش سالى يك كار خوب كرده بود و يك قاعدهء نيك مجرى داشته بود هزاران قاعدهء مستحسن باقى مانده بود كه نتيجه و ثمرش را خود و اولادش مىديدند . گمان نبايد كرد كه تا قيامت اين رياست باقى است . همينطور كه ما را حالا قابل اعتنا و مذاكره نمىداند پسفردا ايشان را هم نمىدانند و نامحرم خواهند بود . درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد * نهال دشمنى بركن كه رنج بيشمار آرد اگر نديدهايم در تواريخ خواندهايم . چنان كه خواندهام كه چون خبر قتل مسعود به پسرش مودود رسيد از بلخ كوچ كرده متوجه غزنين شد و محمد عمش نيز از نواحى سند به حدود غزنين آمد . هردو لشكر صف بياراستند و مودود غالب آمد . محمد را با پسران و نوشتكين بلخى كه مادهء فتنه و فساد بود و پسر على خويشاوند به دست آورده مجموع را بكشت و هيچ كس خلاصى نيافت ، الا عبد الرحيم بن سلطان محمد و سبب مخلص او آنكه در آن اوان كه مسعود را حبس كردند و برادرزادهء او عبد الرحيم و عبد الرحمن به ديدن وى رفتند عبد الرحمن دست دراز كرده كلاه مسعود [ را ] از سرش برگرفت و عبد الرحمن آن را از دست برادر گرفته به سر عم نهاد و عبد الرحمم
--> ( 1 ) - مقصود كامران ميرزا است . ( 2 ) - بعدها در حاشيه نوشته است : درو كردند . نابود شدند 1317 ( شمسى ) .